چراغم ا نمیدانند که من غم گین ترین غمگین این شهرم
بیا ای روست با من باش که من تنها ترین تنهایاین شهرم
عشق من... | |
|
چراغم ا نمیدانند که من غم گین ترین غمگین این شهرم بیا ای روست با من باش که من تنها ترین تنهایاین شهرم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:4 توسط سارا
|
بیشتر است
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 17:15 توسط سارا
|
حالتی عجیب و احوالاتی غریب درون خودم حس میکنم ، میل به پرواز دارم
میخواهم بپرم ، میخواهم پر بکشم.در فکر و ذهنم غوغایی بس مهیب و گوش خراش در حال آزردن من است تپشهای دلم سنگین و تندتر شده خیلی وقت است که پرم را به قصد پرواز نگشوده ام.نمیدانم اصلا میتوانم پرواز کنم یا نه ، آخر خیلی وقت است که میل پرواز در من کشته شده است ، اما امروز من پر از عشق پروازم ، پر از عشق صعود.در حال کشیدن نقشه هستم نقشه ای فریبنده که میتواند زندگی مرا رقم بزند، سخت است.این را خودم هم میدانم ، ولی میل به پرواز را هم نمیشود به همین سادگی ها در خود نیست کرد.یک جنبش به پرهایم میدهم و آنهارا گرم میکنم تا وقتی که زمانش برسد.آب و دانه هم به اندازه ی کافی خرده ام و ذخیره ی چند روز و شب را هم همراه خود دارم، ولی کار من خطرناک است و در آن شور و مصیبت پیداست. اصلا میدانید چیست ... امروز در دل من جنگ است...جنگی نابود کننده.امروز در دل من دعوای بین شور و شوق است .شور میخواهد مرا بترساند و میل به پرواز را در من نابود کند ، اما مگر شوق نترس و بی پروای من اجازه ی این کار شوم و نحس را میدهد.پس من همچنان برای رسیدن به میلم تلاش میکنم. آخر شما دلیل این همه پافشاری مرا به پرواز نمیدانید چون تا حالا آنرا تجربه نکرده اید! لذتی زیبا و قشنگ همراه با شوق کودکانه در آن همراه است اصلا میدانید چیست؟! من در توصیف آن اجز مانده ام ، نمیتوانم ، این قدرت را ندارم که شرح بدهم ...به خدا ندارم اگر نقشه ی من با موفیت انجام شود ، من به آرزویی که سالها در دل کوچک خود پرورانده ام میرسم و آنوقت میتوانم بعد از مدتها معنی و قشنگیهای زندگی را در خود حس کنم و بفهمم. من عاشقم،سالهاست که عشق خود را ، پرواز کردن را،میپرست و ستایش میکنم اما از این ترس دارم که مبدا هیچ موقع معشوق به عشق خود نرسد ولی نه...نه..اگر نرسم..اگر نرسم..در همین قفس...این قفس بی همنفس میمیرم اگر پسرک بازیگوش در قفس را با احتیاط باز و بسته کند..من میمیرم..نیست میشوم...!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 17:58 توسط سارا
|
سلام مرسی از همتون اخه کاراز کار گذشه و اون فکر میکنه که من بچه ام و من تا حالا اونو ندیدمش نمیتونم احساساتمو از پشت تلفن بهش بگم من فقط عکس اونو دیدم که اونم معلوم نیست که خودشه یا نه من بهش خیلی وابسته شدم خیلی دوسش دارم و اینم خودش میدونه از اون روزی که دوستش بهم زنگ زد و منم جواب دادم تاحالا داره اذیتم میکنه حدود دوهفته پیش بود کهدوستش بهم زنگ زده بود از اون روز تاحالا اینجوری میکنه فکر میکنه من با دوستش لاس میزدم اما این طوری نیست من فقط راجب خودش حرف میزدم فقط همین تازه من نمیدونستم دوستشه نمیدونم باید چی کار کنم تا دوباره باهام باشه پیشم باشه لطفا شما ها بگین ممنون بای
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 10:32 توسط سارا
|
سلام خوبین چه خبرا امروز میخوام ازتون یه سوال بپرسم اگه شما عاشق یه نفر باشین و اون و به اندازه ی خدا دوسش داشته باشین و اون بعد از دوسال دوستیتون بیاد بگه دوست نداره چی کار میکردین تا دوباره عاشقتون بشه ؟منتظر جوابتون هستم بای
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:1 توسط سارا
|
یازو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گوییم به زیره ضرب های غم نیوفتد خم به ابرویم مرا گر اینگونه خواهی دلت را آشیانم کن من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن بدون تو چه پروازی چه احساسی چه آوازی تویی که از صدای من شراب کهنه می سازی بیا خوبم که می دانم در این بازی نمی بازیم غرور ای ناجی حرمت تو با من پا به پای کن به هنگام سقوط من تو در من خود نمایی کن من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمی جوشم به جز آغوش دریا را نمی گیرم در آغوشم مرا گر اینگونه خواهی دلت را آشیانم کن من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 10:35 توسط سارا
|
شب سردی ست و من افسرده
راه دوری ست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم ، تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای، این شب چقدر تاریک است مثل اینست که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من ، لیک ، غمی غمناک است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 19:58 توسط سارا
|
شب سردی ست و من افسرده
راه دوری ست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم ، تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای، این شب چقدر تاریک است مثل اینست که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من ، لیک ، غمی غمناک است
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:55 توسط سارا
|
|
Menu صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ Recent Posts عاشقی عاشقی Archive فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 مهر 1390 شهریور 1390 Links رضا رویگری( مهسا جونم) فریاد دل جونم تورا خواهم کشت یادم تورا فراموش رقص روح منتظران منجی سَتو نینجای غرب معماری مست منتقد ایرانی بیا تو وطن پرست گروه طراحی معماری زهرای اطهر(س) مبارز رویای خیس عشقولانه های دوعاشق هی کافه چی مخلوط من چی شد؟ گالری عکس قالب وبلاگ |